چرا؟
چرا می ایند در حالی که طاقت دیدن را ندارند؟
چرا می گویند در حالی که طاقت شنیدن را ندارند؟
چرا منی روند در حالی که بر خواهند گشت؟
چرا آسمان را دوست دارند در حالی که روی زمین با غرور تمام راه می روند ؟
چرا حق را می گویند در حالی که حق را احساس نکرده اند؟
شاید این که می گویند حق نیست ؟ حق چه حقی؟ حق مرا کسی به جا نیاورد . چرا که من حق دیگران را ادا نکردم ُ چرا دیگران در حالی که مدعای حق خود نسبت به زمین هستند حق دیگران را می خورند ؟ حق کجاست.
بیایید به درخت حسودی کنیم. تا نالایقی خود را باور کنیم . با تمام وجود به سمت آسمان ژرواز می کند: اما افسوس که پایش گیر است . اما ما که پایمان گیر نیست.
خودمان پایمان را گیر انداخته ایم . آیا این حسادت است؟ گول خوردیم ! حسرت است. بیایید حقمان را به درخت ادا کنیم . جان خود را با تمام وجود فدایش کنیم . شاید از زمین جدا شود . شاید به آسمان برود و بگوید حق را . حق انسان های بی دست و پا را. چرا ذهنمان پر از سوال است در حالی که طاقت شنیدن سوال را نداریم؟؟؟
چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
من می توانم با آب دادن به باغچه خانه ام کمک کنم دنیا قشنگ شود.