روبرت كوئي لن

ذهن هاي بزرگ ، راجع به ايده و نظريات بحث مي كنند ،

ذهن هاي متوسط ، درباره اتفاقات و حوادث

و ذهن هاي كوچك ، راجع به مردم

پيتر . ا . كوهن

براي انجام كاري بزرگ ،

نه قدمي بزرگ ،

كه بايد قدم هاي كوچك بسياري برداشت .

هنري وادس ورث لانگ فلو

به گذشته ات سوگوارانه نگاه نكن ،

دوباره باز نخواهد گشت ،

زمان حال را خردمندانه بهبود بخش ،

و براي ملاقات آينده اي مبهم و سايه گون ،

بدون هيچ هراسي ، مدبرانه به پيش رو .

كارل منينگر

عشق ،

دهنده و دريافت كننده را ،

درمان مي كند .

 

دو فنجان قهوه

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء را روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند . سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها را به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد.سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر پرسيد که آيا ظرف پر است ودانشجويان يکصدا گفتند: "بله ".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد .

در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند.

در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت:

حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند.خدايتان، پدر و مادرتان ،خانواده تان، فرزندانتان، برادران و خواهرانتان، اقوامتان،
سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان -چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باززندگيتان پاي برجا خواهد بود.سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان وماشینتان. ماسه ها هم ساير چيزهایی هستند مسايل خيلي ساده.

پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها را در ظرف قراردهید، ديگر جايي براي سنگريزه ها وتوپهاي گلف باقي نمي ماند، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان وانرژيتان را روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنيد، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت دارد باقي نمي دماند.

به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت دارد توجه زيادي کنيد، با فرزندانتان بازي کنید، زماني را براي چک آپ پزشکي بگذارید.با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با آنها خوش بگذرونيد.هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشيد.اول مواظب توپهاي گلف باشيد، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند،موارد داراي اهميت را مشخص کنید بقيه چيزها همان ماسه ها هستند.

يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسيدي اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدرشلوغ و پر مشغله ست،

هميشه درآن جايي براي دو فنجان قهوه براي صرف با يک دوست هست!!!!

 

به زندگي و سختي هاي آن آري بگوييد

 

همگی ما درباره اینکه چه کسی هستیم و زندگی چگونه است قضاوت هایی می کنیم ، و این قضاوت ها در واقع لنزهایی می شوند که هر چه را می بینیم تحریف می کنند . سپس از طریق این لنزهای محدود کننده نگاه می کنیم و مترصد یافتن دلایلی هستیم که نشان بدهند همه قضاوت های ما درست بوده است . اگر فکر کنیم که  ابدا از عهده این کار بر نخواهم آمد  ، آن وقت به قدری جستجو می کنیم تا ایراد و اشتباهی پیدا کنیم که تأیید کند این امر حقیقت دارد . اما وقتی در افکار داوری کننده خودمان در مورد حقیقت اشتباه می کنیم ، واقعیت را از دست می دهیم . نیروی مخرب قضاوت هایی مثل من نمی توانم این کار را بکنم  یا من به درد نمی خورم  ، از این مسئله ناشی می شود که ما هرگز در مورد صحت داشتن آن ها سؤالی نمی کنیم .

خوشبختی امری اختیاری است ، و مطمئنا چیزی نیست که ما به آن تکیه کنیم  با وجود این بازهم به این باور می چسبیم که حق ماست که همیشه همه چیزبر وفق مرادمان پیش برود .

چسبیدن به نظراتی در مورد اینکه زندگی باید چگونه باشد ، که شما چه می خواهید  که از چه چیزی نفرت دارید ، همیشه منجر به رنج کشیدن می شود .

 

 

یک روز زندگی

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او در همان يك روز زندگی كرد.فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!

 

تأثیر حرف دیگران بر ما

 

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

  کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

 افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.

  آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

  در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.

  گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی  حقیقت ها   می بندیم.

  خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

  به اميد رسيدن شما به بهترين ها